خرید بک لینک

سالهاست که کسی برام نظر نذاشته ولی برام مهم نیست. حتی سال هاست که کسی درست حسابی به وبلاگم سر نزده ولی بازم برام مهم نیست.

در کنار تمام فضاهای مجازی که دارم می خام که همچنان اینجا پست بذارم. دلم میخاد جایی باشم که هیچ کس نبینه.

خیلی خستم از دیده شدن، میخام جایی ساکت باشم که هیچ کس منو نشناسه. میخام با آدمای جدید روبرو بشم. خیــــــــــــــــــــــــــــلی خستم...

برچسب: نویسنده: بنیامین حیدریان تاريخ: سه شنبه 17 تير 1399 ساعت: 21:11

اوایل میگفتم چه خوب که قبل از این برنامه ی قرنطینه من فارغ التحصیل شدم ولی الان دارم به برعکس این موضوع فکر میکنم. چون خیلی بیکارم. میتونم لقب بیکار الدوله بگیرم! چون توی مرکز خصوصی تدریس میکردم و الان کاملاً تعطیله! خوبی مدرسه و دانشگاه اینه که تدریس از راه دور انجام میشه ولی مراکز خصوصی اکثرا تعطیلن. هرچند که به شخصه من وقتمو مفید میگذرونم اما از کار بیکار شدم...

برچسب: نویسنده: بنیامین حیدریان تاريخ: سه شنبه 16 ارديبهشت 1399 ساعت: 15:54

سه شنبه 27 آذر دفاع کردیم... من و یکی از همکلاسی هام. ولی برای خودم بعضی از حواشی دفاع جدید بود. یکی اینکه کلی از دوستامو دعوت کرده بودم؛ بعدا که رفتم دیدم سالن 30 نفر بیشتر جا نداره، دعا می کردم بعضیادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بنیامین حیدریان تاريخ: دوشنبه 21 بهمن 1398 ساعت: 3:51

نگرانم که اگه فارغ التحصیل بشم و دیگه دانشجو نباشم؛ سر عنوان وبلاگم چی میاد؟ باید عوضش کنم بذارم دست نوشته های غیر دانشجویی! اگه خدا بخاد یکی دو تا مطلب علمی هم تنگ وبلاگم بذاریم دیگه خیلی تکراری شده.ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بنیامین حیدریان تاريخ: دوشنبه 21 بهمن 1398 ساعت: 3:51

چه اسم خوبی برای توصیف امر به معروف و نهی از منکر مطرح شده "واجب فراموش شده" چطور میتونیم چیزی که مثل نماز واجبه انجام ندیم و بذاریم فراموش بشه. من فکر میکنم الان به جایی رسیدیم اول باید امر به امر بهادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بنیامین حیدریان تاريخ: پنجشنبه 14 آذر 1398 ساعت: 23:09

توی تمام فیلم ترسناک های خارجی، همیشه یه موضوع هست که چند نفر و کنجکاو می کنه، ( و اون موضوع همه شونو به کشتن میده!!! ) و اونو توی اینترنت جستجو می کنن و کلی مطلب درباره ش به دست میارن ( حتی توی فیلم ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بنیامین حیدریان تاريخ: پنجشنبه 14 آذر 1398 ساعت: 23:09

یه بنده خدا بعد از چند سال بعد از اینکه بچه هاش رفتن دانشگاه ؛ دوباره میخاد ادامه تحصیل بده . بر حسب تصادف یکی از معلماش همون معلم دخترش بوده. دخترش گفته باید یه روز بیام مدرسه درستو بپرسم! علاوه بر اادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بنیامین حیدریان تاريخ: پنجشنبه 14 آذر 1398 ساعت: 23:09

دسته سنجاق ها را بلخره پیدا کردم. می خواستم یه سنجاق بردارم. مجبور بودم یه سنجاقو باز کنم تا یه سنجاق دیگه رو بردارم. از خودم سوال پرسیدم این اتفاق شبیه چیه؟ باید اول یه نفر دیگه تغییر وضعیت بده تا دیادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بنیامین حیدریان تاريخ: پنجشنبه 14 آذر 1398 ساعت: 23:09

هر روز بیدار شدن از خواب مثل طعم بلعیدن یک بادام تلخ در جمعی است که رودروایسی داری...

هر روز بادام های بیشتر را امتحان می کنی که طعم شیرین به دهانت بیاید ولی نمی آید...

انگار هر روز می خواهد مثل روز قبل باشد.

به گذشت روز ها امیدوارم هنوز امیدوارم روزی موسم بادام های شیرین من از ره برسد...

برچسب: نویسنده: بنیامین حیدریان تاريخ: پنجشنبه 14 آذر 1398 ساعت: 23:09

همیشه برام سوال بود که چطور ممکنه استاد بلافاصله بعد از کلاس خسته باشه در حالیکه در طول کلاس کاملاً پرانرژی بود و حتی لحظه ای نمودی از خستگی در اون وجود نداشت؟ ولی از وقتی که خودم معلم شدم متوجه شدم کادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بنیامین حیدریان تاريخ: پنجشنبه 14 آذر 1398 ساعت: 23:09

مردی که در حال نظافت زمین کف بیمارستان بود، داشت با کسی حرف می زد ولی هرچی نگاه کردم کسی رو ندیدم. حتی لحنش جوری بود که انگار داره یه اتفاقو به طور کامل شرح می ده و حتی با آب و تاب توضیح می ده و داره ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بنیامین حیدریان تاريخ: پنجشنبه 14 آذر 1398 ساعت: 23:09

از لحظه اول با خودم گفته بودم به محض رسیدن شروع می کنم به درد دل و کلی حرف آماده کرده بودم که رو به گنبدش بگم. تمام کسانی که التماس دعا گفته بودن جلوی چشمم بودن. اول از همه خودم پر از حرف بودم و کلی خواسته داشتم ازش...

ولی وقتی که رسیدم فقط یاد این یه بیت افتادم:

گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم

چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی

برچسب: نویسنده: بنیامین حیدریان تاريخ: پنجشنبه 14 آذر 1398 ساعت: 23:09

صدای قدم های غریبه ای که میاد فکر می کنم شبیه آدمای خوش بخت راه میره یا نه؟ فکر می کنم به صدای قدم هام که خسته به نظر میرسه یا نه؟ مثلاً معلومه که از صبح این ور و اون ور دویدم یا نه؟ این روزا به هر کیادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بنیامین حیدریان تاريخ: پنجشنبه 14 آذر 1398 ساعت: 23:09

چرا وقتی عین آدم یه حرفی رو بهمون می گن گوش نمی کنیم؟ چرا وقتی بزرگترا حرف می زنن فوری میگیم نصیحت نکن!؟ چرا حرفاشون به نظرمون کلیشه ای میاد و همه رو پشت گوش می ندازیم و حتی خیلی هاشونو فراموش می کنیمادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بنیامین حیدریان تاريخ: پنجشنبه 14 آذر 1398 ساعت: 23:09

ما که مدرسه میرفتیم برخی از همکلاسی هامون هر مطلبی که احتیاج داشتن میرفتن کافی نت نزدیک مدرسه یه آقایی بود بهش میگفتن مثلا 200 تومن تحقیق میخام! البته این کارشون نه اون موقع برام قابل هضم بود نه الان؛ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بنیامین حیدریان تاريخ: جمعه 3 خرداد 1398 ساعت: 3:00

صفحه بندی