سالهاست که کسی برام نظر نذاشته ولی برام مهم نیست. حتی سال هاست که کسی درست حسابی به وبلاگم سر نزده ولی بازم برام مهم نیست.
در کنار تمام فضاهای مجازی که دارم می خام که همچنان اینجا پست بذارم. دلم میخاد جایی باشم که هیچ کس نبینه.
خیلی خستم از دیده شدن، میخام جایی ساکت باشم که هیچ کس منو نشناسه. میخام با آدمای جدید روبرو بشم. خیــــــــــــــــــــــــــــلی خستم...
برچسب:
نویسنده: بنیامین حیدریان
اوایل میگفتم چه خوب که قبل از این برنامه ی قرنطینه من فارغ التحصیل شدم ولی الان دارم به برعکس این موضوع فکر میکنم. چون خیلی بیکارم. میتونم لقب بیکار الدوله بگیرم! چون توی مرکز خصوصی تدریس میکردم و الان کاملاً تعطیله! خوبی مدرسه و دانشگاه اینه که تدریس از راه دور انجام میشه ولی مراکز خصوصی اکثرا تعطیلن. هرچند که به شخصه من وقتمو مفید میگذرونم اما از کار بیکار شدم...
برچسب:
نویسنده: بنیامین حیدریان
برچسب:
نویسنده: بنیامین حیدریان
برچسب:
نویسنده: بنیامین حیدریان
برچسب:
نویسنده: بنیامین حیدریان
برچسب:
نویسنده: بنیامین حیدریان
برچسب:
نویسنده: بنیامین حیدریان
برچسب:
نویسنده: بنیامین حیدریان
هر روز بیدار شدن از خواب مثل طعم بلعیدن یک بادام تلخ در جمعی است که رودروایسی داری...
هر روز بادام های بیشتر را امتحان می کنی که طعم شیرین به دهانت بیاید ولی نمی آید...
انگار هر روز می خواهد مثل روز قبل باشد.
به گذشت روز ها امیدوارم هنوز امیدوارم روزی موسم بادام های شیرین من از ره برسد...
برچسب:
نویسنده: بنیامین حیدریان
برچسب:
نویسنده: بنیامین حیدریان
برچسب:
نویسنده: بنیامین حیدریان
از لحظه اول با خودم گفته بودم به محض رسیدن شروع می کنم به درد دل و کلی حرف آماده کرده بودم که رو به گنبدش بگم. تمام کسانی که التماس دعا گفته بودن جلوی چشمم بودن. اول از همه خودم پر از حرف بودم و کلی خواسته داشتم ازش...
ولی وقتی که رسیدم فقط یاد این یه بیت افتادم:
گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم
چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی
برچسب:
نویسنده: بنیامین حیدریان
برچسب:
نویسنده: بنیامین حیدریان
برچسب:
نویسنده: بنیامین حیدریان
برچسب:
نویسنده: بنیامین حیدریان